گاهی کودک خود را ناکام بگذارید

اگر ساختن يك روبات كار پيچيده و سختي است، مطمئن باشيد تربيت يك كودك سخت‌تر و پيچيده‌تر از ساخت يك روبات است.

بهارستانه: اگر ساختن یک روبات کار پیچیده و سختی است، مطمئن باشید تربیت یک کودک سخت‌تر و پیچیده‌تر از ساخت یک روبات است. پدر و مادرهایی که دقیق به کودک خود نگاه می‌کنند و او را مشتی استخوان، عضله و گوشت و پوست نمی‌بینند و محدوده مسئولیت خود را در محدوده همان استخوان‌ها و عضله‌ها تعریف نمی‌کنند می‌دانند که از چه سخن می‌گویم. نگاه کنیم به اینکه آشفتگی‌های جهان ما از کجا می‌آید؟ از آدم بزرگ‌هایی که تا چند سال پیش در خانه‌ها کودکانی بیش نبودند. آنها حالا به عرصه آمده‌اند تا جهانمان را آشفته کنند، با سرقت ها، با تجاوزها، با سوء‌مدیریت ها، با اختلاس‌ها و…
یکی از نکات مهم در این زمینه قصور ما در نیاموختن حس ناکامی به کودکان است. آیا کودکان ما در خانه‌ها می‌آموزند که ناکامی را تجربه کنند؟ ناکامی از چه؟ ناکامی از هر چیزی که او به دنبال آن است. من به عنوان پدر وقتی می‌خواهم سر کار بروم صبح کودک دو ساله ام مرا صدا می‌زند. او انتظار دارد که من همچنان در خانه بمانم و سر کار نروم. لحظه دشواری است. یک کودک معصوم از صمیم قلب دارد گریه می‌کند. از اعماق قلبش دارد به من می‌گوید که نرو. این خواسته را بر زبان می‌آورد. شما چه کار باید بکنید. فرض کنید که آن روز زنگ زدید به اداره و گفتید که آن روز نمی‌آیید. از همکارانتان خواستید که مسئولیت‌های آن روز شما را انجام دهند اما روزهای بعد چه؟ آیا روزهای بعد هم می‌توانید این کار را کنید؟ فرض کنید یک هفته به این منوال بگذرد، هفته بعد چطور؟ دیری نخواهد گذشت که شما از محل کارتان اخراج خواهید شد. چه باید کرد؟ آیا چاره‌ای جز محرومیت دادن به کودک وجود دارد؟

  مرگ‌های کوچکی که کودک می‌چشد
برای یک کودک دور شدن از پدر آنقدر دردناک است که انگار در مرگ عزیزی داریم سوگواری می‌کنیم. او با شدت تمام اشک می‌ریزد، پاهایش را به زمین می‌کوبد، خشمناک است و این قرارداد را درست نمی‌داند که شما از او دور شوید، پس برای به هم زدن این قرارداد همه تلاش و مساعی خود را به کار می‌بندد، با این حال اما او باید این سوگواری را انجام دهد تا آرام آرام به بلوغ فکری برسد. او این مرگ‌های مقطعی را باید در ذهن خود تجربه کند، هر دور شدن از پدر حکم یک مرگ را دارد اما بعدازظهر همان روز پدر را می‌بیند که دوباره زنده شده و در خانه را می‌زند و او را در آغوش می‌گیرد. کودک اکنون شادمان است و چنان محکم پدر را بغل کرده که انگار نمی‌خواهد برای یک لحظه هم که شده از او جدا شود. این لحظه‌ای است که باید کودک را از محبت سیراب کرد تا او باور کند که شما واقعاً زنده شده‌اید. اما فردا چطور؟ فردا او باز باید مرگ کوچک شما را ببیند، دوباره از شما دور شود و دوباره بی‌قراری کند. ممکن است شما به یک کودک دو ساله نتوانید توضیح دهید که برای چه واقعاً سر کار می‌روید. توضیح دادن مفاهیم اقتصادی برای یک کودک دو ساله دشواری‌های خودش را دارد و به احتمال زیاد او سر درنخواهد آورد که شما چه می‌گویید، او منطق رفتن سر کار را نمی‌فهمد و این شاید شما را بیشتر مستأصل کند، اما اگر به دفعات دوری از شما را تجربه کند آرام آرام خواهد پذیرفت پدری که سر کار می‌رود همان پدری است که در خانه کنار اوست. در آغاز ممکن است او دو پدر را برای خود ترسیم کند، پدر بی‌رحمی که به خواسته او توجهی ندارد و او را با وجود درخواست‌های جدی‌اش ترک می‌کند و می‌رود و پدر مهربانی که از سر کار برمی‌گردد و او را بغل می‌گیرد، با او بازی می‌کند و برای او خوراکی می‌خرد. اما اگر شما بتوانید فضا را به خوبی مدیریت کنید او آرام آرام این دو شقه را در ذهن خود به هم نزدیک خواهد کرد و تجربه این ناکامی در رشد او اثرگذار خواهد بود.
در پادشاهی کودک خلل ایجاد کنید
ناکامی دادن به کودکان یک بستر مهم برای رشد روانی و ذهنی کودک است. حتی اگر در یک خانواده برخوردار حضور دارید، حتی اگر پدر و مادری متمول هستید، برای رشد کودک خود سعی کنید محرومیت‌ها و ناکامی‌هایی را به او بچشانید تا او احساس «پادشاهی بی‌خلل» نکند. مهم است که در پادشاهی کودک خلل‌هایی به وجود بیاورید، یعنی که او حس کند در کشوری فرمانروایی می‌کند که ناملایماتی هم هست، اینطور نیست که دیگران همیشه فرمانبردار باشند و او همیشه فرمانروا، گاهی او باید از تخت سلطنت خود پایین کشیده شود و دیگران بر او فرمان برانند، او باید بداند گاهی همه چیز مطابق میل او پیش نمی‌رود بنابراین باید حواسش را جمع کند، چون قرار نیست وقتی بستنی و پاستیل را همزمان می‌خواهد حتماً هر دو را با هم داشته باشد چون قرار است فقط یکی را بخریم یا وقتی پاستیل و بستنی و شکلات و پفک را همزمان می‌خواهد ما فقط شکلات و بستنی را می‌خریم. قرار نیست که همیشه آن بستنی روکش‌دار شکلاتی گران را بخریم. آن بستنی عروسکی پانصد تومانی را هم برای ما ساخته‌اند و او مثل بچه‌های دیگر باید آن بستنی عروسکی را که وقتی بازش می‌کنی هیچ شباهتی به طرح روی روکش بستنی ندارد تجربه کند. چرا؟ به خاطر اینکه او محدودیت‌های خودش را درک کند.
 در درون ما  هر کامیابی همسایه یک ناکامی است
فرق ما و خداوند در این است که خداوند وقتی می‌گوید «کن / باش» و بی‌هیچ معطلی «فیکون / پس می‌شود» و هیچ فاصله‌ای میان کن و فیکون نمی‌افتد. کافی است خداوند اراده کند تا اراده او بلافاصله تجلی پیدا کند اما درباره ما انسان‌ها چطور؟ آیا ما هر چیزی که اراده کنیم حتی اگر قدرتمندترین، بانفوذترین و ثروتمندترین آدم‌ها باشیم آیا می‌توانیم اراده کنیم و صددرصد مطمئن باشیم که بلافاصله آن کار انجام می‌شود؟ آیا رؤسای جمهور پرنفوذ می‌توانند جلوی زمین‌لرزه‌ها و توفان‌ها را بگیرند؟ آیا ثروتمندان می‌توانند اراده کنند و بیمار نشوند؟ آیا سیاستمداران بزرگ می‌توانند اراده کنند و هیچ اشتباهی از آنها سر نزند؟ دنیای ما آدم‌ها محدودیت‌های خاص خود را دارد، بنابراین نباید این تصور را در کودکان خود به وجود بیاوریم که کافی است آنها اراده کنند تا ما هر آنچه اراده کرده‌اند برای آنها تدارک ببینیم.
اما چرا نباید این کار را کرد؟ شاید مهیا کردن و تدارک دیدن آنچه یک کودک در بازه سنی مثلاً دو تا پنج و شش سال می‌خواهد چندان دشوار نباشد. برای یک پدر و مادر معمولی هم چندان پرهزینه نیست که پاستیل و بستنی و شکلات را با هم کودک خود بخرد، اما چرا نباید این کار را کرد و چرا باید تعمدانه حس محرومیت و ناکامی را به کودک چشاند؟ به خاطر اینکه او یاد بگیرد و آموزش ببیند که محرومیت و ناکامی بخشی از تجربه مهم ما در زندگی است. ما همچنان که به دنیا آمده‌ایم تا کامیاب شویم، به دنیا آمده‌ایم که ناکامی‌های بسیاری را هم تجربه کنیم. ما باید انتخاب کنیم که می‌خواهیم یک تاجر باشیم یا در گوشه‌ای از یک آزمایشگاه به یک پژوهشگر در شاخه‌ای از علوم تبدیل شویم. واقعیت آن است که این دو پرستیژ را نمی‌شود با هم داشت، چون این دو پرستیژ ذهنیت‌ها و روحیات کاملاً متفاوتی را می‌خواهند، بنابراین اگر ما در یکی از این پرستیژها کامیاب شویم، به معنای ناکامی در دیگری خواهد بود. در واقع اگر ما در زندگی کامیابی‌ای را می‌چشیم به معنی ناکامی‌های بسیاری در عرصه‌های دیگر هم خواهد بود.
طلبکارانی که در کودکی ناکامی را نچشیده‌اند
اما اگر کودک در جریان این ناکامی‌ها قرار نگیرد چه؟ اگر هر چیزی که او اراده کند بلافاصله برایش مهیا شود چه؟ بگذارید با یک پرش زمانی به ۲۰ سال بعد برویم. آن کودک حالا یک جوان ۲۲ ساله طلبکار است که حس محرومیت در زندگی را نچشیده است. او خود را یک پادشاه می‌داند. شاید عنوان پادشاه را بر زبان نیاورد اما در رفتارهایش نشان می‌دهد که واقعاً از خود چنین تصویری دارد. فکر می‌کند همه چیز را می‌شود با پول خرید و این فکر او را در درون ویران می‌کند. بله می‌شود با پول برخی چیزها را خرید، مثلاً جواهرات گرانقیمت و خودروهای لاکچری و خانه‌های آنچنانی خرید، اما با پول حتی دو دقیقه قبل را نمی‌شود خرید و هر چقدر هم پول خرج کنی دو دقیقه قبل بازنخواهد گشت که تو مثلاً آن چرت پشت فرمان را نزنی و خودرو را به گاردریل نکوبی یا ته دره نروی. این محدودیت‌های آشکار ما در زندگی است. واقعاً شاید نشود یک فرد معتقد را در اداره‌ای با پول قابل توجهی خرید. آن پسر ۲۲ ساله نوکیسه برای اینکه کارش در اداره‌ای راه بیفتد پیشنهاد رشوه کلانی را به کارمندی می‌دهد اما او قبول نمی‌کند.
آن جوان ۲۲ ساله با دختری آشنا می‌شود و می‌خواهد با او دوست شود یا حتی با او ازدواج کند اما آن دختر به هر دلیل نمی‌خواهد این اتفاق بیفتد، اینجاست که نخواستن آن دختر برای آن پسر بسیار گران خواهد آمد. چطور این دختر به خود اجازه داده که در برابر خواست پادشاه، نه بگوید؟ به او نشان خواهیم داد که با چه کسی طرف است! آن پسری که در زندگی محرومیت و ناکامی و نه را تجربه نکرده، نمی‌تواند این مخالفت را هضم کند، چون به او یاد نداده‌اند که مورد مخالفت قرار گرفتن یعنی چه؟ در زندگی با او مخالفتی نشده است، بنابراین او این رفتار را در بیرون از مرزهای خانواده‌اش هم دنبال می‌کند. ممکن است این جوان با دختری ازدواج کند و انتظار داشته باشد هرچه او گفت همان شود و همان باشد و توقع او جز این نباشد که در تصمیمات خود با کوچک‌ترین ناکامی‌ای روبه‌رو نشود.
آن پسر جوان ممکن است دوست داشته باشد دیگران هم همان تصویری را از او داشته باشند که خود دارد. یعنی اگر خود را فردی باهوش، مطلع، همه چیزدان و مدیر می‌داند دیگران نیز با همین صفات از او یاد کنند و اگر ببیند که کارمند او یا همسرش یا همسایه و بستگان و دوستانش تصویر دیگری از او دارند که لزوماً با تصاویر خودش همسان نیست، دچار به هم ریختگی ذهنی شود. چرا؟ چون به او یاد نداده‌اند که محرومیت و ناکامی را در زندگی بچشد. به او در کودکی القا کرده‌اند که او یک پادشاه همیشه پیروز است، فاتحی که نیازی به فتح قله‌ها ندارد، چون به جای اینکه او قله‌ها را فتح کند قله‌ها را سه سوت زیر پای او می‌آورند و خیاطان آماده به خدمت، بلافاصله لباس فاخر فتح را بر قامت او می‌دوزند، بنابراین این پادشاه تاب شکست را ندارد و نمی‌تواند جز پیروزی چیز دیگری در کارنامه کاری درخشان خود ببیند.
  ناکامی‌ها بیشتر از کامیابی‌ها ما را رشد می‌دهد
سخن بر سر این است که ناکامی‌ها بیشتر از کامیابی‌ها ما را رشد می‌دهد. چرا؟ چون ناکامی‌ها ما را با واقعیت‌ها روبه‌رو می‌سازد و ما را از توهم‌های عجیب و غریب رها می‌کند. اما کامیابی‌ها و پیروزی‌ها عموماً اینگونه نیستند. ما وقتی پیروز می‌شویم توهمات بسیاری ممکن است سراغمان بیایند، مثلاً اینکه من سهم صد درصدی در این پیروزی داشته‌ام. ممکن است بادمجان دور قاب چین‌ها و چرب‌زبان‌ها و مگسان گِرد شیرینی دور ما را بگیرند و افسون شکست‌ناپذیری را در گوش ما زمزمه کنند و چنان درباره توانایی‌های ما اغراق کنند که به واقع امر بر ما مشتبه شود که جوهره ما از همه جوهره‌ها جداست و نابغه‌ای چون ما به عرصه وجود پای نگذاشته است. اما ناکامی‌ها چطور؟ ناکامی‌ها با ما روراست‌ترند، گرچه ممکن است قیافه خوشایندی نداشته باشند، گرچه ممکن است که عبوس و تلخ به نظر برسند، اما آنها روراست هستند. دیگر در شکست‌ها و ناکامی‌ها خبری از مگسان گرد شیرینی نخواهد بود. آنها به ضربه دست ناکامی پراکنده شده‌اند و هر کدام به جایی خزیده‌اند و خبری از آنها نیست. دیگر خبری از متملق‌ها و چرب‌زبان‌ها نخواهد بود، چون آنها دنبال طعمه‌های چرب می‌روند و معلوم است که ناکامی با آن قیافه زمخت و عبوس و جدی خود، با آن ظاهر تکیده، چربی‌ای برای این چرب‌زبان‌ها نخواهد گذاشت که دورش پرسه بزنند و دم تکان دهند. در این صورت فرد با موقعیت خالص‌تری روبه‌رو خواهد شد، انگار همه آن مه‌ها و غبارها و اوهام و شلوغ‌بازی‌ها کنار رفته است، تا آن فرد واقعیت رفتارها و تصمیمات خود را ببیند، بنابراین نباید از ارزش ناکامی‌ها به سادگی عبور کنیم، چون به هر میزان که کامیابی‌ها و فتح‌ها و پیروزی‌ها توهم‌زا هستند -‌چون ما عموماً در کامیابی‌ها نقش خود را بسیار پررنگ‌تر از آن چیزی که هست به حساب می‌آوریم- ناکامی‌ها و شکست‌ها توهم زدایند، مثل آسمان آبی که بعد از توفانی از غبار و مه و ابر پدید آمده است.

منبع: روزنامه جوان

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.