وقتي همه چيز در خدمت بچه‌ها باشد نمی‌توان انتظار نسل مسئوليت‌پذير داشت

فرزندمان را مرکز عالم تربیت نکنیم!

اگر بخواهيم عوامل فرزندآوري را بشماريم، به چيزهايي مي‌رسيم كه مرئي و جلوي چشم‌ ما هستند مثل متغيرهاي اقتصادي و فرهنگي كه بارها و بارها گفته مي‌‌شود، اما عوامل نامرئي‌اي هم اين وسط وجود دارد كه اهميت آنها نه‌تنها از عوامل مرئي كمتر نيست، بلكه به يك معنا سازنده و به وجود آورنده عوامل پيدا و مرئي هستند.

بهارستانه: اگر بخواهیم عوامل فرزندآوری را بشماریم، به چیزهایی می‌رسیم که مرئی و جلوی چشم‌ ما هستند مثل متغیرهای اقتصادی و فرهنگی که بارها و بارها گفته می‌‌شود، اما عوامل نامرئی‌ای هم این وسط وجود دارد که اهمیت آنها نه‌تنها از عوامل مرئی کمتر نیست، بلکه به یک معنا سازنده و به وجود آورنده عوامل پیدا و مرئی هستند.
شاید بتوان مجموعه این عوامل نامرئی و کمتر دیده شده را که بر فرزندآوری سایه می‌اندازد در «معنای زندگی» گنجاند. اینکه معنای زندگی در ذهن ما چه بازتابی داشته باشد، آثار و نتایجش را در جامعه و خانواده از جمله فرزندآوری خواهد داشت. با هر کس صحبت می‌کنید، می‌گوید جوانی من، عمر من، زندگی من، لذت من، مسافرت من، در آن صورت شما چه انتظاری دارید که چنین فردی در مقام یک مادر یا پدر مثلاً صاحب پنج، شش فرزند شود، حتی اگر تمکن مالی این تعداد فرزندان را داشته باشد. در واقع وقتی اصل بر لذت‌جویی می‌شود در آن صورت فرزندآوری می‌شود یک امر فرعی یا در بهترین شرایط یک شر لازم، آن وقت کودک هم می‌شود موجود مزاحمی که به دلایل مختلف مجبوریم بعد از ۱۰ سال از زندگی مشترک به زندگی‌مان دعوت کنیم، خب طبیعی است که هرچه تعداد مزاحم‌ها کمتر باشد، بهتر است.
به عنوان کسی که سال‌های بسیار دبیر دبیرستان‌های دخترانه تهران بوده‌ام و با همسران و مادران بالقوه بی‌تعارف و صمیمانه گفت‌وگو کرده‌ام گوشه‌ای از مهم‌ترین نگرش‌های آنان را روایت می‌کنم تا شاید پدران و مادران به نگاهی واقع‌بینانه‌تر درباره دختران خود برسند و بدانند که رفتار آنها در شکل‌گیری نگرش جوانان و نوجوانان نسبت به مفاهیمی همچون مسئولیت‌پذیری، تشکیل خانواده و فرزندآوری تا چه حد می‌تواند مؤثر و تعیین‌کننده باشد.

به فرزندان‌مان دیگرخواهی یاد نمی‌دهیم
متأسفانه امروز در نسل جدید این فکر بسیار تقویت شده که من برای چه باید به خاطر یک فرد دیگر حتی آن فرد، اگر کودک من باشد، خودم را به زحمت بیندازم؟ برای چه من زندگی‌ام را به پای یک فرد دیگر بریزم؟ مگر ما چند بار به دنیا می‌آییم و زندگی می‌کنیم که بخواهیم مدام ایثار کنیم؟ مثلاً وقتی من از همین دختران می‌پرسم که اگر ازدواج کنید و بعد از ازدواج بفهمید همسرتان اخلاق تندی دارد، چه می‌کنید؟ اکثرشان می‌گویند طلاق می‌گیریم چون لزومی ندارد که بخواهیم زندگی با یک آدم بداخلاق را تحمل کنیم. این نشان می‌دهد که ما به این نسل، تفکر همزیستی و دیگرخواهی را یاد نداده‌ایم.
رگه‌های این فکر را در دبیرستان‌های دخترانه قوی می‌بینم که راحت‌طلبی بر هر چیزی ارجحیت دارد؛ احساس من به احساس دیگری ارجحیت دارد. این فکر در این نوجوان‌ها و جوان‌ها قوی است که وقتی من احساس خوبی دارم، چه اهمیتی دارد که طرف مقابل چه فکر می‌کند. در واقع شاخص و عیار در اینجا احساس خودخواهانه است. واقعاً این فکر خطرناک را در بین این نوجوان‌ها و جوان‌ها لمس کرده‌ام که من مرکز عالم هستم. چرا او این‌طور فکر می‌کند؟ چون پدر و مادر او در این ۱۷، ۱۸ سال به گونه‌ای با او رفتار کرده‌اند که تو آفریده شده‌ای که خدمات بگیری، بنابراین وقتی ۱۸ سال ذهن یک نوجوان با این تفکر که «آفریده شده‌ای خدمات بگیری» بمباران شود، او در ادامه نخواهد پذیرفت که خودش را خرج دیگری کند، مثلاً به این فکر کند که بعد از چند سال تشکیل خانواده بدهد و صاحب فرزند شود.
به عنوان یک معلم این حس را در نوجوان‌های امروز می‌بینم که مدرسه، معلم، مدیر و همه و همه باید در خدمت من باشند، اما ضرورتی ندارد که من در خدمت کسی باشم، حالا چرا این دختر نوجوان ما این فکر را دارد؟ او در واقع این تفکر را از خانه با خودش به مدرسه می‌آورد، چون در زندگی چیزی جز این الگو به او یاد داده نشده است.
شما فکر می‌کنید که این دختر نوجوان ما این الگو را که او محور عالم است و همه باید در خدمت و فرمان او باشند با خودش به متن زندگی مشترک نمی‌برد؟
البته با این حرف‌ها به دنبال این نیستم که نوجوان‌ها و جوان‌های‌مان را متهم کنم، چون اگر قرار است کسی متهم شود، نسل ماست. نسل ما یعنی ما که پدران و مادران این نوجوان‌ها و جوان‌ها هستیم باید از خودمان بپرسیم که پیشنهاد اخلاقی ما برای فرزندان‌مان چه بوده؟ پیشنهاد زیست محیطی ما برای نوجوان‌ها و جوان‌ها چه بوده است؟ ما که پدران و مادران آنها هستیم چه گلی سر محیط‌زیست زدیم و چطور با محیط‌زیست رفتار کردیم؟ عیار دینداری ما چطور بود؟ چقدر حرف و عمل‌مان با هم فاصله داشت؟ ما که پدران و مادران آنها هستیم، چقدر در خانه کتاب خواندیم که فرزندان‌مان، ما را با کتاب ببینند؟ واقعیت آن است که نسل ما بسیاری از این عرصه‌ها را باخته، اما انتظار دارد نوجوان و جوان این نسل از هر نظر مرتب و عالی باشد.

همه دوست دارند مدیر شوند و دستور بدهند
امروز در برخی مدارس برای اینکه نوجوان‌ها با مسئولیت‌ها آشنا شوند، روزهایی در سال نوجوان‌ها عهده‌دار مسئولیت‌های مدرسه می‌شوند؛ مثلاً یکی مدیر می‌شود، یکی هم سرایدار. آن وقت شما می‌بینید نوجوانی که مدیر شده اول صبح در دفتر مدیر حضور دارد، چون مدیریت برای او جذاب است و می‌تواند دستور بدهد، اما دانش‌آموزی که سرایدار شده، پیدایش نیست. وقتی هم پیدایش می‌شود و بالاخره راضی می‌شود که چهار تا چای ببرد دفتر دبیران، نصف استکان‌های چای را در سینی ریخته است یا استکان‌ها را خیلی با بی‌میلی و حتی بی‌ادبی به دبیرها تعارف می‌کند، چون اصلاً فکر می‌کند به او اهانت شده و جایگاه او دفتر مدیر است، جایگاه او دستور دادن است و چون از جایگاه دستور دادن به زیر کشیده شده، احساس می‌کند شأن و شخصیتش لگدمال شده است.
من واقعاً این تفکر را پررنگ می‌بینم که بچه‌ها می‌گویند مگر ما کلفتیم؟ مگر ما کارگریم؟ من قرار نیست در خانه همسرم کار کنم. مگر من آشپزم؟ شما فکر نکنید این حرف‌ها لایه‌های سطحی و غیرجدی رفتار این نوجوان‌هاست. نه! این فرزندان ما که یک بار هم به آشپزخانه نرفته‌اند و غذایی برای خانواده درست نکرده‌اند، معلوم است که این طور موضع می‌گیرند.

همه چیز می‌خواهند اما بدون زحمت
یکی از همکاران تعریف می‌کند دختر من می‌گوید برای من باید مانتو ۷۰۰ هزار تومانی بخرید. چرا این را می‌گوید؟ چون در بیرون و مهمانی و تولد، مانتوهای یک میلیونی را تن همکلاسی‌هایش دیده است، چون بعضی‌ها در این کشور درآمدهای نجومی و عجیب و غریب دارند و ثروت‌شان را هم خیلی راحت به رخ می‌کشند. یعنی اگر همکار من یا من برای دخترم، مانتو ۳۰۰ هزار تومانی بخرم او احساس محرومیت می‌کند، احساس بدبختی می‌کند چون همکلاسی‌اش در بیرون و مهمانی چند مدل مانتو یک میلیونی می‌پوشد. همکارم می‌گوید به دخترم می‌گویم اشکال ندارد، برایت شاگرد و تدریس خصوصی می‌گیرم. ۲۵ جلسه درس می‌دهی می‌شود پول مانتویت، دخترش می‌گوید اصلاً فکرش را نکنید که من به خاطر یک مانتو ۲۵ جلسه درس بدهم.
ما زمانی می‌توانیم به خانواده ایرانی و فرزندآوری امیدوار باشیم که این سطح از فرهنگ آشفته مصرف در میان ما و فرزندان ما مهار شود. شما به آمارها نگاه کنید. سالی چند هزار میلیارد تومان صرف آرایشگاه‌ها و پاساژگردی‌ها و فالگیری‌ها و رمال‌بازی و جادوگربازی‌ها می‌شود؟ اگر این آمارها صحت داشته باشد که دارد، می‌شود حدس زد یک زن و دختر ایرانی چقدر از زمان‌هایش را صرف این امور می‌کند. ما واقعاً باید اعتراف کنیم که سطح فرهنگ جامعه ما این سال‌ها پایین آمده، شاید سطح سواد دانشگاهی ما بالا رفته، اما از آن طرف می‌بینیم ما گاهی در بدیهی‌ترین رفتارها هم نقص داریم. بپذیریم که سطحی شده‌ایم و معیارهایمان خیلی نازل است. سطح تجمل‌خواهی و اصالت دادن به دنیا در میان ما خیلی رشد کرده و آخرت برای‌مان معنایی ندارد.

دنیاگرایی از خدا دورمان می‌کند
علامه کرباسچیان که مؤسس مدارس اسلامی در ایران است در کتاب «رسائل» به این نکته اشاره می‌کند که اصالت دنیا نزد بعضی‌ها آن‌قدر زیاد شده که باورشان به معاد از بین رفته است، بنابراین آنها پیش خودشان می‌گویند تا نمرده‌ام باید همه خوشی‌های دنیا را تجربه کنم. در واقع بیان علامه کرباسچیان، معیار خوبی است برای اینکه معنای این پسرفت‌های فرهنگی سالیان گذشته را بفهمیم.
خیلی فرق می‌کند اینکه کسی نگاهش این باشد که خدا برای من چه ترجیح می‌دهد تا کسی که نگاهش این باشد که چطور در دنیا می‌توانم بیشتر لذت ببرم. خب شما خودتان حساب کنید که رفتارهای برآمده از این دو تفکر در خانواده چه می‌تواند باشد. خیلی فرق می‌کند که کسی می‌گوید من به خاطر خدا اخلاق بد زنم یا شوهرم را تحمل می‌کنم تا کسی که می‌گوید مگر آدم چند بار به دنیا می‌آید؟

فقط کاستی‌ها و بدی‌ها را می‌بینیم
نکته دیگری که به ذهنم می‌رسد این است که آیا ما شامه‌مان را برای بو کشیدن اتفاقات خوب و خصلت‌های خوب دیگران تربیت کرده‌ایم یا نه برای بو کشیدن اتفاقات منفی و خصلت‌ها و عادات بد دیگران؟ اگر من از کودکی در خانواده این طور تربیت شده باشم که وجه مثبت اتفاقات را بیشتر در نظر بگیرم و بخش روشن وجود و شخصیت آدم‌ها را ببینم، این طرز نگرش را به متن زندگی مشترک و ازدواج هم می‌آورم و با همسرم هم اینطور رفتار می‌کنم؛ یعنی سعی می‌کنم خصلت‌های مثبت همسرم را بیشتر ببینم، خب این زندگی بیشتر دوام می‌آورد و فرزندان بهتری هم در این خانواده تربیت می‌شوند تا اینکه من به اولین نقطه تاریک در شخصیت همسرم که برخورد کنم‌، ساز جدایی و طلاق را به صدا دربیاورم و بعد هم یک زندگی که می‌توانست بعد از چند سال با حضور فرزند و فرزندانی گرم‌تر شود، خیلی ساده از هم بپاشد.

مهارت حل مسئله را به فرزندان‌مان بیاموزیم
نکته دیگر اینکه ما فرزندان‌مان را با مهارت حل مسئله آشنا نکرده‌ایم. این سال‌ها هم نوع برنامه‌ریزی تحصیلی ما به گونه‌ای بوده که ذهن فرزندان ما خلاق بار نیامده، چون مهارت حل مسئله درسی، آمادگی برای حل مسائل زندگی است. تجربه من در کلاس‌ها نشان می‌دهد این امر واقعیت دارد. من سر امتحان وقتی کمی سؤالات متفاوت طرح می‌کنم که نیاز به خلاقیت و دید بازتر به مسئله دارد، دانش‌آموزان اعتراض می‌کنند چون آنها انتظار دارند سؤالات عیناً از روی کتاب ارائه شود در صورتی که به آنها می‌گویم حتی اگر مرا متقاعد کنید که سؤالاتم دقیقاً از روی کتاب باشد، زندگی را نمی‌توانید متقاعد کنید که مسائل تکراری را روبه‌رویتان قرار دهد. زندگی هر لحظه مسائل نو و اتفاقات جدید را برایتان پیش خواهد آورد و اگر مهارت مواجهه با این مسائل را نداشته باشید، نمی‌توانید دوام بیاورید.

منبع: روزنامه جوان

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.