دردهای دیگران را تحویل بگیریم

در سريال «مرد هزار چهره» مسعود شصت‌چي عادت جالبي داشت كه انگار اين عادت را از آن بيت مولانا كه مي‌گويد:« مرد را دردي اگر باشد خوش است/درد بي‌دردي علاجش آتش است» گرفته بود. مسعود شصت‌چي هر وقت مي‌خواست عليه يك بي‌عدالتي يا تبعيض يا غيرمنطقي و اشتباه بودن اوضاع داد بكشد

بهارستانه: در سریال «مرد هزار چهره» مسعود شصت‌چی عادت جالبی داشت که انگار این عادت را از آن بیت مولانا که می‌گوید:« مرد را دردی اگر باشد خوش است/درد بی‌دردی علاجش آتش است» گرفته بود. مسعود شصت‌چی هر وقت می‌خواست علیه یک بی‌عدالتی یا تبعیض یا غیرمنطقی و اشتباه بودن اوضاع داد بکشد، اول از همه تقاضای یک لیوان چای داغ می‌کرد و بعد آن لیوان چای داغ را روی خودش خالی می‌کرد تا خوب دردش بگیرد، نطقش باز شود و بتواند داد بزند چون او می‌داند اگر آدمی دردش نگیرد و دردی نداشته باشد آن بی‌عدالتی و آن تبعیض را نمی‌فهمد و عمیقاً با گوشت و پوست درک نکند هرچه هم بگوید از سر بی‌دردی خواهد بود. بزرگان گفته‌اند که « درنیابد حال پخته هیچ خام»، آدمی تا نسوخته و دردی را نکشیده نمی‌تواند عمیقاً فریاد ضعیف‌ترها و پابرهنه‌ها و دردمندان را بفهمد و این همان چالشی است که امروز ما در زندگی خود در یک شکل بزرگ‌تر       – شکاف زندگی‌های عمومی- به ویژه در تفاوت‌های زندگی و برخورداری‌هایمان با برخی از مسئولان و مدیران جامعه داریم. سطح زندگی‌ها و برخورداری‌ها در جامعه‌مان گاه چنان از هم دور می‌شوند که انگار در دو منظومه دور از هم زندگی می‌کنیم و هیچ درکی از زندگی هم نداریم.

تبعیض‌هایی که آدم‌ها را ویران می‌کند
بدون‌تعارف امروز بخش قابل توجهی از جامعه ما درگیر بحران‌های معیشتی است و مطابق آماری که ارائه شده، یک چهارم ایرانی‌ها زیر خط فقر زندگی می‌کنند و حدود ۱۱ میلیون حاشیه‌نشین در کشور وجود دارد که درگیر آسیب‌هایی همچون بیکاری و اعتیاد هستند. گرچه در میان همین حاشیه‌نشین‌ها و زیر خط فقرها افراد بسیاری هم وجود دارند که با حداقل‌ها همچنان سعی می‌کنند که صورت خود را با سیلی‌های متوالی سرخ نگهدارند و آبرومندی و نجابت به خرج دهند.
حال تصور کنید که در این اوضاع و احوال که بسیاری از بازنشستگان حقوق‌هایی در حدود یک میلیون تا ۲ میلیون تومان دارند و گاهی خبر می‌رسد که فی‌المثل در فلان شهرستان، فلان جوان فوق‌لیسانس در یک مدرسه غیرانتفاعی با ۴۰۰ هزار تومان در ماه تدریس می‌کند، انتشار گاه به گاه جزئیات دریافتی‌ها و زندگی‌های اشرافی در میان عامه و مدیران و مسئولان چقدر می‌تواند برای آدم‌های جامعه ما دردناک باشد.
امروز حتی حاشیه‌نشین‌ها و روستاییان در روستاهای دورافتاده به تلفن‌های همراه هوشمند و اپلیکیشن‌های پیامرسان دسترسی دارند و خبرهای راست و دروغ درباره زندگی متفاوت و مجلل در میان برخی از ایرانی‌ها و مدیران و مسئولان جامعه به دست آنها می‌رسد. بماند خبرهای اختلاس‌ها که اگرچه نشان از ویرانی‌های وسیع در بخش‌های اقتصادی، نظارتی و قضایی ما دارد اما خرابی و ویرانی اصلی آنجاست که به پیکره نحیف و تکیده اعتماد اجتماعی نگاه می‌کنیم.
از یاد نبریم چه جوان‌هایی با چه مختصات و شرایط و تنگناهایی دارند خبرهای اختلاس و فساد را در جامعه ما می‌خوانند. جوان‌هایی که برای گرفتن وام ۵ میلیونی و ۱۰میلیونی ازدواج به هر دری می‌زنند اما با تنگنا مواجه می‌شوند، آن وقت همین جوان‌ها در خبرها می‌خوانند که فلان مسئول بعد از اختلاس فلان رقم میلیاردی به خارج از کشور گریخته است. شاید در نگاه اول فرار آن مسئول مثلاً تنها ۲۰ میلیارد تومان به اقتصاد و بیت‌المال کشور ضربه بزند اما در واقع ضربه او بسیار فراتر و کاری‌تر از آن مبالغ اقتصادی است چراکه این رقم ۲۰ میلیارد تومانی در تعداد جوان‌هایی که به دنبال یک وام کوچک هستند ضرب خواهد شد. این اختلاس و نابرابری و رانتخواری در تعداد جوان‌هایی که یک ماه کار می‌کنند اما بعد از یک ماه کار حقوق اندکشان به تعویق می‌افتد ضرب خواهد شد.
امروز مگر کم کارخانه و کارگاه صنعتی در کشور وجود دارد که حقوق کارگران آنها یک ماه و دو ماه و سه ماه و بیشتر به تعویق می‌افتد؟ کم کارگر معدن داریم که با حقوق یک میلیون در تاریکی و در رطوبت و گرمای زیرزمین در یک هوای نامساعد در سخت‌ترین شرایط کار می‌کنند اما هنوز عیدی دو سال پیش خود را نگرفته‌اند و حقوقشان هم با تعویق سه ماهه پرداخت می‌شود؟ شنیدن خبرهایی از این دست که یک مسئول به راحتی مبلغ کلانی را اختلاس می‌کند و از کشور متواری می‌شود با ذهن آن کارگر و جوان ایرانی چه خواهد کرد؟ وقتی یک جوان در خبرها می‌خواند که میزان دریافتی یک مدیر در فلان سازمان و نهاد بالغ بر ۵۰ – ۴۰ میلیون تومان می‌شود و او این رقم را با حقوق ۲میلیون تومانی خود مقایسه می‌کند چه آثار و تبعاتی در جامعه خواهد داشت؟
چرا زندگی مقتصدانه و ریاضتی را هضم نمی‌کنیم؟
سخن بر سر این است که در این تنگناهای مالی که برای عامه مردم وجود دارد وقتی یک مدیر حقوق یا هدایای نجومی آن هم از اموال عمومی دریافت می‌کند و هیچ برخوردی هم با او صورت نمی‌گیرد تصور نکنیم که آسیب‌ها و ضررها به اندازه همان مبالغ نجومی یا هدایای سنگین بوده است. تردید نکنید که آسیب‌ها تصاعدی و عجیب رشد خواهد کرد چون افکار عمومی نمی‌تواند چنین چیزی را هضم کند، بنابراین وقتی همین جوان یا کارگر از تریبون‌ها می‌شنود و از سوی مسئولی دعوت به یک زندگی مقتصدانه و ریاضتی و صرفه‌جویانه می‌شود نمی‌تواند این زندگی مقتصدانه و ریاضتی را هضم کند و بپذیرد حتی اگر در همان لحظه به ناچار تجربه‌اش می‌کند.
اما چرا او نمی‌تواند این نوع زندگی را با جان و دل پذیرا باشد، ‌با وجود اینکه ممکن است عمیقا در همان لحظه در خریدها، در مصرف‌ها و در بدهی‌هایش تجربه می‌کند. شاید این مثال بتواند قدری این موضوع را بهتر و ساده‌تر توضیح دهد. فرض کنید که پدر خانواده می‌آید خانه و به فرزندان خانه و اهل و عیال می‌گوید به خاطر شرایطی که پیش آمده مجبوریم کمربندها را محکم‌تر ببندیم و کمتر مصرف کنیم، آن وقت در همان خانواده برخی از فرزندان را ببینند که دیگران نه تنها کمربندها را محکم‌تر نبسته‌اند بلکه آنقدر می‌خورند و منتفع می‌شوند که مجبورند کمربندها را شل‌تر کنند و گاه حتی کمربند را کامل باز کنند، بلکه راه برای نفس کشیدن باقی بماند. در آن صورت آیا همچنان می‌توان انتظار داشت که این نوع زندگی از جانب همه فرزندان خانواده تحمل شود؟

  تماس‌های ما چطور بدون فهم درد و عاطفه می‌شود؟

زمانی در سال‌های دور با نماینده مجلس شهرمان حرف می‌زدم. آن سال‌ها تازه خودروی پرشیا آمده بود-حدود ۲۰ سال پیش- و برای خودش ابهتی داشت و خودرویی لوکس به شمار می‌رفت. آن سال‌ها به نمایندگان مجلس خودروی پرشیا داده بودند و این نماینده شهر ما که طعم اینطور زندگی را پیشتر نچشیده بود و پیشتر کار فرهنگی با یک دریافتی معمول داشت، صادقانه می‌گفت آدم وقتی سوار این خودروها می‌شود اصلاً نگاهش به مردم عوض می‌شود، یک جور دیگر شهر و آدم‌هایش را می‌بیند و به قول خودش برای اینکه خود را نبازد و در اشرافی‌گری منحل نشود می‌رفت در قهوه‌خانه‌ها و محل‌های تجمع مردم می‌نشست تا ببیند مردم چه می‌گویند. بعدها از این نماینده خبردار نشدم که چه شد و چه کرد اما اصل حرف او در آن زمان درست بود. خوب به خاطر دارم چهره‌اش را وقتی می‌گفت آدم وقتی در این خودروها می‌نشیند اصلاً مردم را یک جور دیگر می‌بیند و حق هم همین است. وقتی شما اسباب و اثاثیه و محل زندگی و مسافرت‌ها و تفریح‌هایت با عامه مردم فاصله بسیاری بگیرد، دیگر حرف و درد آنها را متوجه نخواهی شد. حتی اگر هر روز به آنها گوش بدهی و در معرض آن حرف‌ها باشی. اگر من هیچ وقت از اتوبوس و مترو و تاکسی استفاده نکرده باشم در آن صورت چطور می‌توانم از آدم‌هایی بنویسم که در گیر و دار این زندگی از دستگیره‌های قطارهای مترو و اتوبوس آویزان می‌شوند و با هر ترمزی که اتوبوس یا قطار می‌کند به گوشه‌ای پرت می‌شوند. من وقتی زندگی‌ام هیچ نقطه اتصالی با این جماعت نداشته باشد چطور می‌توانم حدس بزنم که مثلاً وقتی یک دستفروش مترو می‌گوید زانوهایم به خاطر اینکه ساعت‌ها در معرض ترمز قطارهای مترو بوده خراب شده‌اند یعنی چه؟ من باید حتی شده عامدانه بخشی از این درد را چشیده باشم که بفهمم آن شهروند درباره چه با من سخن می‌گوید وگرنه تماس من با آن زندگی یک تماس بدون عاطفه و درد خواهد بود.
رشته‌های انتقال درد میان زندگی ما و زندگی دیگران
بگذارید آن عادت مسعود شصت‌چی را که لیوان چای را روی خودش خالی می‌کرد تا دردش بگیرد را کنار آن ابیات شگفت سعدی قرار دهیم که « بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند / چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار / تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی.» سعدی در اینجا به ما می‌گوید:« چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار» حرف سعدی در اینجا علاوه بر اینکه حکمت است، بخشی از تجربه روزانه و کاملاً در دسترس ماست و لازم نیست که این حرف سعدی را به فلان مکتب روانشناسی یا فلان آزمایشگاه ببریم که درستی‌اش بر ما معلوم شود. سعدی در اینجا درباره چه عضوی سخن می‌گوید؟ چه عضوی است که وقتی دردش می‌گیرد دگر عضوها هم قرار از کف می‌دهند و تو به خود می‌گویی این حرف سعدی چقدر به تجربه و دریافت روزانه من نزدیک است. دردهای پیچیده روانی و ذهنی را رها کنید، به یک دندان درد ساده نگاه کنید. چرا یک درد دندان ساده می‌تواند قرار از همه اعضای ما بگیرد و حتی دست و پا هم به تکاپو بیفتند و ما مثل مار به خودمان بپیچیم و فضای دهانمان پر شود از ‌ای وای! و آخ! و سر خودمان را از درد به در و دیوار بکوبیم و دست‌هایمان عصبی و مرتعش و بیقرار در هوا تکان بخورند. فقط و فقط به خاطر یک حفره کوچک یک میلی متری در دندان. اما کدام دندان؟ دندانی که در اتصال با اعضای دیگر باشد. وقتی ما به عنوان یک دندان دردناک از آن رشته‌های عصبی دور بیفتیم، از آن رشته‌هایی که نشانه‌های درد را در تمام اندام ما می‌پراکنند دور بیفتیم، در آن صورت هر چقدر هم که درد داشته باشیم اعضای دیگر باخبر نخواهند شد، همچنان که وقتی تو ناخن‌هایت را می‌گیری اعضای دیگر باخبر نمی‌شوند چون نشانه‌های درد در آنجا نیست، اما به محض اینکه بخواهی ناخن را عمیق‌تر بگیری و ناخن‌گیر به رگ‌ها و پوست و رشته‌های عصبی برخورد کند. آن وقت اعضای دیگر همه باخبر خواهند شد.
ما زمانی متوجه گرفتاری‌های دیگران خواهیم بود و تنها زمانی دردهای دیگران را تحویل گرفته، حس نموده و در قبال آن احساس مسئولیت خواهیم کرد که زندگی‌مان در پیوند با زندگی‌های دیگر تعریف شود و ما نه به شکل شعاری که به صورت واقعی در رفت و آمد میان مردم در جریان احوال آنها قرار گرفته باشیم وگرنه آن رشته‌های انتقال درد میان زندگی ما و زندگی دیگران از میان خواهد رفت.

منبع: روزنامه جوان

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.